لبخندهای پشت خاکریز یکبار در جبهه آقای «فخر الدین حجازی» آمده بود برای سخنرانی و روحیه دادن به رزمندگان. وسطهای حرفاش به یکباره با صدای بلند گفت: «آی بسیجیها !» همه گوشها تیز شد که چی میخواهد بگوید.
ادامه داد: «الهی دستتان بشکند!»...
عصبانی شدیم. میدانستیم منظور دیگری دارد اما آخه چرا این حرف رو زد؟ یک لیوان آب خورد و گفت: «گردن صدام رو !!!» اینجا بود که همه زدند زیر خنده ☀️✏️نکات ناب✏️☀️